![]() |
![]() |
|
| یا مرگ یا وصال که فرهاد کوه کن در عاشقی جز این دو خیالی دگر نداشت... |
|
بگذار دریا بداند رقیبی دارد به زلالی قلبت و به ژرفناکی نگاهت... و گفتی که معنای عشق در انتظار است و در فاصله ها... و من تمام این فاصله ها را با صبر و انتظار به تماشا نشسته ام چه رازیست در این فاصله نمیدانم که هر چه میگذرد مرا شیداتر میکند... و من،شیدا میمانم بگذار از عشق سخن نگویم بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 14:20 توسط سیاوش |
|
|
زندگی فرصت بس کوتاهی ست تا بدانیم که مرگ آخرین نقطه پرواز پرستوها نیست مرگ هم حادثه است مثل افتادن برگ تا بدانیم که پس از خواب زمستانی خاک نفس سبز بهاری جاری ست... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:57 توسط سیاوش |
|
|
رفتن دلیل نبودن نیست در آسمان تو پرواز میکنم عصری غمگین و غروبی غمگینتر در پیش من بیزار از خود و از کرده ی خویش دل نامهربانم را به دوش میکشم تا آن سوی مرزهای انزوا پنهانش کنم و تو را تا فردا تا سپیده با خود خواهم برد وبا یاد تو وبا عشق تو خواهم مرد تو باور نکن اما من عاشقم تو باور نکن... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 0:24 توسط سیاوش |
|
|
کی فکر میکرد یه روز نگات اینجوری داغونم کنه آواره و در بدر کوه و بیابونم کنه عشق تو اینجوری بیاد رخنه کنه تو تن من مثل یه سیلاب بزنه خراب و ویرونم کنه کی فکر میکرد که عشق تو ازون همه غرور من یه کوه گریه بسازه ابر بهارونم کنه کی فکر میکرد چشای تو یه روز بشه اسلحه و خشاب سرمه ات بزنه گلوله بارونم کنه از یه نگاه شروع شدو به مرگ من تموم میشه همیشه این عاشقه که بپای عشق حروم میشه...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم خرداد 1388ساعت 2:31 توسط سیاوش |
|
|
با این دل ماتمزده آواز چه سازم بشکسته نی ام بی لب دمساز چه سازم در کنج قفس میکشدم حسرت پرواز با بال و پر سوخته پرواز چه سازم گفتم که دل از مهر تو بر گیرم و هیهات با این همه افسونگری و ناز چه سازم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:47 توسط سیاوش |
|
|
راه گم کرده و با رویی چو ماه آمده ای مگر ای شاهد گمراه به راه آمده ای باری این موی سپیدم نگر ای چشم سیاه گر به پرسیدن این بخت سیاه آمده ای
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 3:54 توسط سیاوش |
|
|
عهدی که رشته ی آن با اشک تاب دادی زلف تو خود بگوید من دل شکن نباشم با عشق زادم ای دل با عشق میرم ای جان من بیش از این اسیر زندان تن نباشم...
میکند افشای درد عشق داغ تازه ام این سیه رو درد مندان را چه رسوا میکند اشک هر دم پیش مردم آبرویم می برد هرکه یار ماست میل کشتن ما میکند... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم دی 1387ساعت 19:21 توسط سیاوش |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 1:35 توسط سیاوش |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 1:6 توسط سیاوش |
|
|
مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست وچه زشت ، به من و سادگی ام خندیدی به من و عشقی پاک ، که پر از یاد تو بود و خیالم میگفت تا ابد مال تو بود تو برو ، برو تا راحت تر تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 14:40 توسط سیاوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد راهی نروم که بیراه باشد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را یادم باشد که روز و روزگار خوشست همه چیز روبراه و بر وفق مراد است و خوب، تنها دل ماست که دل نیست... ..::سیاوش::.. |
| پیوندهای روزانه |
|
خرید سی دی زبان وادبیات فارسی سرنوشت فرهنگ سرا احمد شاملو فروغ فرخزاد سهراب سپهری خیام مهدی اخوان ثالث آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|